دستهای خالی
دستهای کوچکش...
به زور به شیشه های
ماشین شاسی بلند حاجی می رسید...
التماس میکرد!
آقا آقا...
تو رو خدا...
یه شاخه گل ازم میخری؟!
و حاجی بی تفاوت تسبیح درشتش را میگرداند...
و برای فرج آقا دعا میکرد!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط taranom
|